خرید بک لینک

کیا این آخر سالی از من احیانا ناراحتن بیاین بدون تعارف بگین :)

بلکه از دلتون درآوردم:))

نمیخوام این آخر سالی کسی ازم ناراحت باشه...



تو این تریبون هم میخوام

از آقاگل (آقا سعید )

آقای مهندس میم (آقا مرتضی)

اسی عزیز و خورشید بانو ...

بخاطر بدقولیم که هنوز نتوستم اون کارای رو که بهشون قول دادم اجرایی کنم...(بماند چه کاری )

صمیمانه عذرخواهی میکنم ...

عذرخواهی من را صمیمانه پذیرا باشین...

ممنونم.



برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 1:35

یه کارگر بنایی داریم عین بازیگر رستم فیلم مختارنامه است

دقیقا صداش مثل اونه ! بابامم میگه دقیقا خودشه و رفتارش و حرفاشم

مثل خودشه...

البته ایشون اسمش نعمته...

من باید کانال بزنم فکر کنم و این حرفام رو اونجا بزنم کسی اذیت نمیشه :)))

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 1:35

اولین هدیه تولد از نوع بیانی و البته مجازی ... هدیه پرتقال جان بازم ممنونم پرتقال جان :** خیلی خوب و دوست داشتنی بود انصافاً خیلی ممنونم. + اولین آهنگی که خیلی دوستش داشتم آهنگی بود که مادرم گوش میداد و منم کم کم بهش علاقه مند شدم... مادرم بخاطر الهه دختر کوچکِ همسایه مون به این آهنگ علاقمند شد... الهه دختر همسایه مون بود که ناشنوا بود و اوایل مورد بی مهری مادرش و خانواده اش بود ... پیگیری مادرم باعث شد که اونم مثل همه بره مدرسه و رفت... الان سالها میشه که ندیدمش چون خونه شون رفت کرج ، بهش هم هیچوقت نگفتن مادرم رفته ... امیدوارم هر جا که هست همونجوری که تا مادرم رو میدید شروع میکرد به خوشی و شادمانی کردن... الانم ایشالا شاد و سلامت باشه... اسم آهنگ : الهه ی ناز... اسم خواننده : غلامحسین بنان در سالگرد فوتش روحش شاد... ++ بعضی ها وقتی ذوق میکنند ما رو هم خودبخود به ذوق میارن :) البته ذوق من دو چندان شد :) اینم از ذوق بعضی ها که ما رو به ذوق آورد :) جا داره بازم بگم ممنون رفیق :* شیرینی ذوق ایشالا کنکور رو با موفقیت پشت سر بذاری که کامنت های خصوصیت عمومی بشه پرتقال

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 1:35

بدون شرح...



راستش دروغه اگر بگم به این عکس ارسالی نخندیدم ولی خب نگران کننده هم هست...

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 1:35

امروز روز مهندسه روز همه دوستان مهندس حاضر در بیان مبارک... خونه ی ما ۵تا مهندس داره ... روزشون مبارک :) البته قبلا ۶تا مهندس داشت ... مامان من یه پا مهندس نقشه بردار بود ... همه مهندسان فامیل و دوست و آشنا مهندسی اون قبول داشتند. واقعا نقشه کشی اش تو زمینه ساختمان حرف نداشت ! جوری که الان خونه های اقوام و دوستان که نقشه کشی کرده اونم با ذهن خلاقش نه با کاغذ و قلم هر کسی می بینه میگه مهندس نقشه کش این خونه کی بوده ؟ میشه معرفیش کنین ؟ و وقتی میفهمن مادر من بوده تعجب میکنن ... در هر صورت مادر عزیزم روز توام مبارک ...

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

آخ جون بعد از یکسال و دوماه بلاخره از بلاک یکی از دوستانم در تلگرام دراومدم :دی البته خوشی موقتیمن به بیشتر از ده دقیقه طول نکشید که دوباره بلاک شدم :|:)) علت بلاکم بخاطر حرف حقی بود که من یکسال پیش در مورد کارمون به دوستم گفتم ... علت اینکه دوباره بلاک شدم دوستم میخواست یه چیزی رو بفرسته از طریق تلگرام فرستاد بعد دوباره بلاکم کرد :)) همچین دوستان با محبتی دارم :) یه سوال : اگر اینجا هم خاصیت بلاک داشت انصافا کیا منو بلاک میکردند ؟!:)) بدون تعارف بیاین اعتراف کنین :) ممنونم:) بدلیل مشغله های کاری من فعلا همه نظرات بدون تایید باز است !:)

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

بلاخره بعد از سالها داییمو دیدم ...

خدایا ممنوتم:)



+

خدا تمام اسیران خاک رو بیامرزه ...

ایشون یکسال بعد از مادرم فوت کردند ...

الان بعد از سالها تونستم چهره زیباشو تو خواب ببینم ...

گاهی وقتا مرگ هیچ کدومشون رو باور ندارم بخصوص داییم...

برای همین اول نگفتم...

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

سوال جدی آمیخته با طنز: دوستان وبلاگی که منو دیدند بیاین بگین که آیا من شبیه بازیگر تلویزیون خانم سوسن پرور بودم ؟:|:)) این خواهرزاده های شیطون من با همراهی دایی سوم شون هر چند وقت یکبار بهم میگن که شبیه سوسن پرورم ؟؟^_^ خداوکیلی من شبیه اونم ؟:دی بیاین بگین که حداقل این پست رو سند شده بفرستم براشون :))) سوسن خانوم شما ببخشید اونا رو :) اینا میخوان منو اذیت کنند اینو میگن :)) من خانم سوسن پرور رو دوس دارم ولی خب انصافا خودم میگم شبیه ایشون نیستم !:)) دوستان بیاین اعتراف کنین من شبیه کی بودم ؟:دی:) با رسم شکل توضیح بدین :))شبیه کدوم بازیگر اصلا هستم ؟:))نیستم ولی :دی سوسن پرور بودم آخه ؟:))) امضاء : واران پرور :دی + بعدا نوشت الان اینا میاین اینجا و در جواب میگویند :دی فاطمه زهرا : من یادم نمیاد :دی دخترک : هوم نمیدونم چه شکلی بودی :دی یلدا خانوم : یادش نمیاد :)) خورشید : من اصلا تو رو ندیدم :دی نارخاتون : وا چرا من هیچ قیافه ای از تو یادم نمیاد ؟^_^:)) بقیه هم بماند :دی

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

دیروز بعد از مدتها که دوستان همکار رو دیدم خیلی حالم از این رو به اون رو شد :) با وجودی که بیشترشون رو نمیشناختم ولی همینکه دیدمشون و در حال کار کردن برای دلخوشی خونواده نیازمند بودند یه حس فوق العاده خوبی بهم دادند ... من خودم نتوستم اونقدری کمکشون کنم چون عجله داشتم ولی بازم همون یکساعتی که موندم و کمک کردم دلم آروم شد ... موقع برگشت هم جالب بود اون محله ی که توش فعالیت میکردیم رو اصلا نمیشناختم دوستام بهم گفتند باید بری سر خیابون اصلی تا ماشین گیرت بیاد ! ولی نمیدونم ،مغرور نشم خدا خیلی هوامو داشت یهو یه تاکسی جلوم سبز شد سوار شدم تا دم در خونه اومدم :) این ایام خیلی دوست دارم اونقدر پولدار باشم برای تمام بچه های نیازمند و تحت پوشش مون کلی لباس نو بخرم و بهشون هدیه بدم ... من بجای این همه کاندید ریاست جمهوری بود بجای اینکه به وظیفه ام در این امر عمل کنم به وظیفه ی انسانیم عمل میکردم و اون پولهای که قراره صرف کاغذ و تبلیغات و سخنرانی و اینا بکنم آخر سر هم با وجودی که میدونم پیروز انتخابات نمیشم بجاش این پول ها رو صرف نیازمندان شهرم و کشورم میکردم. بجاش یه چند تا کارخانه میسا

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

امشب جان سالم به در ببریم تا آخر عمرم دعاگوتون هستم... شوفاژخونه ساختمون مون به مرز هشدار رسیده و تموم لوله های داخل شوفاژ خونه یکی پس دیگری همزمان دارن میترکن و بخاری حاصل میشه! اونم چه بخاری !!! تموم ساختمون از ساعت 4بعداز ظهرتا الان عین چی داره می لرزه! شانس ما هم جمعه است! تعمیر کارا هم که یه نگاهی می ندازن و میرن! تموم خونه بوی پلاستیک سوخته میده ... یعنی فقط از خدا میخوام امشب رو بسلامت عبور کنیم... فشار بابام یه طرف اومده بالا... خودمم که از استرس فشارم اومده پایین... تو رو خدا دعا کنین امشب بخیر بگذره... ممنونم + اگر رفتنی شدم حلال کنین ... ++ داییم امروز که اومد به خوابم یه هشدار کوچکی تو خواب داد ولی نمیدونستم موضوعش چیه ؟:| فقط الان میترسم این خوابم به نوعی از این بدتر تعبیر بشه . تمام وجودم ترس گرفته ... ترس از مردن ندارم راستش! بیشتر برای بابام میترسم... ساعت ۱۲نوشت : بلاخره یه تعمیر کار اومد و فعلا شهر (خانه ) در امن و امانه ... ولی امشب کلیه وسایل گرمایی خاموشه تا فردا مراحل تعمیر طی بشه ایشالا... پدرمم تا حدودی حالشون خدا رو شکر خوبه ... خدایا ممنونم که فعلا او

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

یَکیه دی شآعریلَه چِع اَریه امیر دزیل و وت تو خووی خآصی تو نیرمآنی امیر دزیل اَمِر کِرد لبآسیلِ دوَریِه دِرآرِن. یکی از شاعرا رفت پیش امیر دزدا و گفت : تو خوبی ، تو نور مایی ! امیر دزدا فرمان داد لباس هاش رو از تنش در بیارن . حرفای واران به دزدان:دیکآفرتان بو !! کافرتون بشه! شاعر فَقیرر لُخت و پَتی وِل کِردِن دَ وَسَطِ سَرما و بورآن شاعر فقیر برهنه وسط سرما رها کردند ... گِیشتِه سَگِیلَه کَفتِنَ ه شُونِه شآعر، بی کس و فقیر ... سگ ها افتادند به دنبال مرد شاعر ،بی کس و کار... ناله های واران برای شاعر:دیهی بی کس نوی د دنیا .... هی هی ... هی بی کس و کار نشی تو این دنیا .... هی هی ... پیآی شاعِریش دَخُوصَهَ فِره (پِرِ دَمِ بی خین ) دی نَزآنِس چَه بِکِه ؟! مرد شاعر از غصه زیاد (حرص و جوش زیاد و خودخوری کردن) دیگه نمیدونست چکار بکنه!؟ یه کُچِعِ گِرتو و دُخُواست پِرتِه بیه اَرِهِ سَگیلَهَ تا وِیه نِزیکآو نَون. یه سنگی گرفت و خواست بندازه سمت سگ ها تا بهش نزدیک نشن! وچه بو زَمینَ هَ یخ بی ...و نَتَنِس . چه فایده(چه سود ) زمین یخ زده بود و نمی تونست .. وُت یَه ایوه دی کی ان ؟ چِ زُولِ

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

بخاطر این پست سرما خوردم :( حالا نمیدونم من سرما رو خوردم یا سرما منو ؟:( سرما منو خورد :(( سرما به کنار تموم استخونام انگاری یخ بسته :| ایشالا امشب وضعیت مون خوب بشه و همه چیز برگرده به روال عادی... + از پست پایین فقط ۱۸نفر بازدید کردند اگر میدونستم اینقد کم بازدید میشه اصلا این پست رو به اشتراک نمیذاشتم... اصلا حسم خاموش شد ...

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

سوال :

اگر امکان مهاجرت به خارج از کشور برای زندگی داشتین کدوم یکی از این دو

رو انتخاب میکردین و چرا ؟


الف : خارج از کشور

ب : ماندن در ایران


کامنتدونی بدون تایید باز است...


+

امروز از یه طرف لوله کشی داشتیم.

از یه طرف عایق کاری و ساختن گلاب به روتون دسشویی ...

از یه طرف خانه داری و خانه تکونی و آشپزی ...


اصلا حسش نیست فعلا کامنتا رو بیام تایید کنم...

ممنونم از صبوریتون ...


برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

هر کسی را بهر کاری ساخته اند ... امشب بعد از مدت ها اومدم اینستاگرامم رو مثلا فعال کنم هنوز فعالش نکردم همینکه صفحه ی اول اینستا رو دیدم عین چی دوباره رفتم تو تنظیمات مدیر برنامه و حذف اینستاگرامم.. یعنی تا اون صفحه اول رو دیدم حالم زیرو رو شد و قلبم شروع کرد به تند تپیدن و گوشام قرمز شد و سرم سوت کشید و زود رفتم مدیر برنامه گوشیم و بلافاصله و بدون فوت وقت ، اینستاگرامم رو حذف کردم !! من آدم اینستاگرام نیستم هر چند وقت یکبار به پیشنهاد و اصرار دوستام نصب میکنم ولی نیومده میرم و لغو نصب میکنم ... نمیگم اینستاگرام محیط خوب یا بدیه ولی من نمیتونم... همینجوری که نتوستم با نصب ماهواره کنار بیام همینجوری با اینستاگرام هم نمیتونم... نمیخوام بگم من بعله آدم خوب و با دین و با ایمونی هستم ! نه اتفاقا من بنده ی خوبی برای خدا نیستم و پر از لغزش و گناهم ! ولی خب واقعا نمیتونم با این دو تا برنامه کنار بیایم... بارها سرزنش و محکوم شدم ولی بازم نتوستم عقب نشینی کنم... شاید بنظرتون من آدم نرمالی نیستم نمیدونم ولی من با این داستان نمیتونم ارتباط برقرار کنم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:00

صفحه بندی